تبليغاتX
 ترنج خط خطی

ترنج خط خطی

شرح خط خطی های دل ترنج

گنجشک و خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند. و خدا هر بار با فرشتگان اینگونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانگی قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.
سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب ها ی او دوختند، گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از ان چه سنگینی سینه ی توست .
گنجشک گفت لانه محقری داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ ... وسنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد .فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .


 

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت


قصه

 

زير گنبد كبود من بودم و تو نبودي اما قصه ما آغاز نمي شد.


 

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


فال حافظ

هیچ‌کس اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود از ما می‌گریخت

چند روزی است حالم دیدنی است

حال من از این آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می‌زنم

گاه برحافظ تفال می‌زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم


 

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 16 فروردین1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


نیایش

 

  خدايا                                                     

 

بگير از من هر آنجه را كه تو را از من مي گيرد


 

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

                         
                            ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها
 
                               ای تبدیل کننده دل ها و جان ها
 
                                   ای تدبیر کننده شب و روز
 
                           حال ما را به بهترین حال تبدیل کن
 
                                                    آمین
 
                                                ای ایرانی
 
                             عید باستانی نوروز بر تو مبارک


 

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها

برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است 

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

      فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 6:4 موضوع | لینک ثابت


گذشت ....

 

گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند

 

برای آنان که می هراسند بسیار تند

 

برای کسانی که زانوی غم به بغل می گیرند بسیار طولانی

 

و برای کسانی که سرخوشند بسیار کوتاه است

 

اما

 

برای کسانی که عشق می ورزند ..آغاز و پایانی نیست

 

و

 

زمان تا ابدیت ادامه دارد .



                       "ویلیام شکسپیر"

 


 

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


دروغ با لباس حقیقت

 

در آغاز آفرینش یکروز حقیقت و دروغ رفتند کنار رودخانه

 

دروغ گفت بیا شنا بکنیم و حقیقت ساده دل قبول کرد

 

اما تا لخت شد و در آب رفت دروغ لباس او را دزدید و رفت

 

از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند

 

و

 

مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند

 


 

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


سال نو

لاک پشت ِ دوراندیش

 

گردن ِ باریکش را

 

از لاکش

 

 بیرون آورد

 

 عینکش را

 

 بر چشم گذاشت

 

و نگاهی انداخت

 

به اطراف :

 

- مثل این که این بار اوضاع بد نیست

 

سبزه ها

 

 دارند

 

 در می آیند

 

بوی سمنو می آید

 

 آدمیزاد

 

 عجب

 

می خندد !

 

اوه آنجا یک نفر دارد دسته گلی می بندد

 

 دلش انگار از دیدن خون

 

آشوب است

 

 هوم !

 

جانور انگار

 

 آدم شده است

 

 نه

 

 اوضاع بد نیست

 

 بلکه هم

 

روز خلاصی از لاک

 

 نزدیک است

 

گرچه هیهات

 

خلاصی هیهات !

 

 اما

 

هوم !

 

 چه بویی دارد

 

 این سمنو

 

"سیما یاری"


 

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت


رویش سبز

  

   در لحظه های رویش سبز

 

                               عشق را

 

                                     هستی را

 

                                                             و

 

                                      بودن را

 

                                                 زمزمه کردم


 

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 17 اسفند1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


اینچنین پابندم

 

دیده ام خیره بر این کاغذ هاست

 

بر خطوطی که قلم بر آن زد

 

بر حروفی که گهی خط خورده

 

و به آشفتگی صدها حرف

 

که اگر باز نویسم آنرا

 

بازهم دل به پریشانی وغم

 

در پی حرف دگر میگردد

 

آن الفبائی را

 

که دبستان وکلاس

 

بمن آموخته بود

 

گوئیا گم کردم

 

دفتر وکیف و کتابم را هم

 

ودلم را پس از آن

 

!!!

 

خیره ام بر همه ء کاغذها

 

که من آخر ز چه رو

 

اینهمه کاغذ سرگردان را

 

اینچنین سال به سال

 

یک بیک می گردم

 

وتوان در من نیست

 

بگذرم از ورقی تا خورده

 

که درونش یکروز

 

در میان شعری

 

چشم گریانی را

 

کرده ترسیم تب احساسم

 

یا که در یک شب دیگر خطی

 

روی یک برگ تهی

 

با ز ترسیم شدو شعری شد

 

مانده در دفتر شعرم برجا

 

!!!

 

قدرتم نیست سپارم بر باد

 

چک نویسی حتی

 

که بر آن قطره اشکی افتاد

 

قدرتم نیست فراموش کنم

 

که به هر بیت وبه هر تک غزلی

 

که به هر نثر وبه هرواژه عشق

 

اینچنین پابندم

 

وتمامیت این برگ به برگ

 

از درخت دل پر باری بود

 

که به هر فصل که از راه رسید

 

از خود وبودن خویش

 

نقش خود ایفا کرد

 

لحظه ای سبز بهارانی بود

 

لحظه ای میوه به تابستان داد

 

در خزان

 

برگ وجودش خشکید

 

وتن لرزانی

 

در زمستانی شد

 

و هر آن دانه ءبرف

 

نزد او حرمت داشت

 

بر تنش جائی داشت

 

زندگی بود تمامیت این بودن ها

 

لیک من حیرانم

 

که کجاشد همه آن روز وشبی

 

که کنون در تقویم

 

بدلم میگوید

 

اینهمه سال گذشت

 

!!!!

 

آه ای برگ سفید

 

که کنون منتظری

 

تا دگر باره به احساسی سبز

 

سردی بودن را

 

از تو واز دلها

 

بزدایم با شعر

 

از دل خود هم نیز

 

لیک ای برگ سفید

 

گوئیا هیزم تن میسوزد

 

شعله اش پیدا نیست

 

!!!

 

در دلم

 

روح الفبا هم نیز

 

خود شراری دارد

 

!!!

 

زندگی قصه یک پرواز است

 

لیک بر روی زمین

 

روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد

 

آسمانی که درآن

 

دل اگر بارانی

 

یا که در پائیز است

 

یا زمستان  بدلش سردی داد

 

باز هم هیزم یک بودن بود

 

در درون آتش

 

بازهم هیزم یک بودن بود

 

گرچه تن سوخته اما سرشار

 

از همه احساسی

 

که بدل ره میداد

 

وبه آن دل می بست

 

اینچنین پابندم

 

اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش

 

اینچنین پابند است

 

دل به رویائی چند

 

که به عمرش همه روز

 

زندگانی بخشید

 

اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم


 

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


بوی نا آشنای بهار

بوی پودر رختشویی،بوی شیشه پاک کن ،بوی خاک نم خورده ،صدای دالامب و دولومب ضبط و خنده های ریز دخترهای مستاجر، صدای تاپ توپ فرش تکونی همسایه  .

تاپ  تاپ تاپ

بزن

تا می تونی بزن توی سر فرش تا تموم خاکهای رخنه کرده در تار و پودش بریزن بیرون . بزن توی سر فرش بگذار از خواب بیدار بشه بگذار گوشهاش صدای قدمهای بهار را بشنود .

دوباره بهار یواشکی از دیوار خونه اومده بالا و دوباره خودش رو پهن کرده توی باغچه یخ زده از سرمای زمستان .

دوباره بهار اومده ولی چه سود من به دنبال بهار کودکیم هستم.

بوی بهار ،بوی عید، بوی آجیل و شیرینی بوی اسکناس های تا نشده لای قرآن، صدای خنده های کودکی، پوشیدن لباسهای نو بچه گی ،دیدن خوابهای رنگی، نشستن روی پای پدر کنار سفره هفت سین

آه  سالیان درازی ست که بهارها می آیند و می روند اما هیچ کدوم بهار دوران کودکی من نمی شود .

بهار کودکیم پر بود از آدمهایی  که دوستشون داشتم ولی دست تقدیر  یکی یکی ازم گرفتشون . 

بهار کودکیم پر بود از شادی و خنده . پر بود از دوست داشتنها صادقانه . همه چیز قشنگ بود . اما الان همه چیز ساختگی لبخندهای مصنوعی، تظاهر کردن به دوست داشتن ....

چقدر بدم میاد از این حرف مادر

باشه اینا مهمونند بخند .

اما با همه این حرفها

                  بهار زیبا به جمع ما خوش آمدی .


 

نوشته شده توسط ترنج در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


بیقرار

صبحدمی است

پشت پلک آسمان

پنهان ابری هستم

که چشمانش نمی بیند مرا

خواب سرداب نگاهی شده است

که در خلوت بیداری تو جا مانده

نه دلم آرام است

نه قراری دارم

انگار سالیان درازی است که در گنگی شب جا ماندم

مدتهاست که خیالم

همه تابوت شده است

گاه روزنی می شود و می تابد

سایه تاریکش روی قلبم

گاه دیگر تک و تنها

خالی و بی حس است

آری آنجا حس پرواز مرده است

زیر انبوه غم و اندوه

همه جا بی نور است

حرف تابوت حرف پوچی نیست

بی معنی نیست

معنی اش دل تنهایی است که صدا می خواهد

نفسی از سر شوق

و حضوری بی تردید ...

آمنه فراستی


 

نوشته شده توسط ترنج در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت